خندههاي شكلاتيام خالصِ خالصاند، تلخ تلخ...
تا بودي در من كسي بود كه مينوشت؛ از روزي كه رفتي بيشتر ساعات عمر را اعتصاب ميكند و لب به قلم و كاغذ نميزند ؛ خود را در حجم بيتو بودن محبوس كرده و به سكوت ميگذراند...
اين دردهايِ كاريِ تن، روحم را پاره پاره ميكند...
تهِتمام فنجانهايم نشسته بودي، تمام قهوههاي نيمخوردهام با كهرباي چشمانت آشناست...
با رفتن تو نه پاييز برايم هزاررنگ بود و نه بهار برايم پر از عشق...
زمان در 18 شهريور ايستاد و در كولاك زمستان منجمد شد...
هفت ماه و نوزده روز بغضِمدام؛
هفت ماه و نوزده روز بيشعر؛
هفت ماه و نوزده روز بيتو؛
بيمن؛
بيعشق؛
روزآميختنت با رقيب چشمهايم گم شد، هيچكس آخرين اشكهاي مرا نديد...
آن روز كه با رقيب آميختي، عشق روزهاي گذشته كورتاژ شد،
بگو بيتو با جنين معلول خاطرات ديروز چه كنم...
هر روز آبستن خاطرات ديروز ميشوم و احساسي نو از من زاده ميشود و يكراست به گور فراموشي ميرود،
من فقط درد ميكشم، درد پسِ درد...
افسوس روزگاري را دارم كه فاحشهاي آمد و بكارت افكار و احساسم را از بين برد و تو را از من ربود؛
فاحشهاي كه بوي ناب عشق به تو را از من گرفت...
منتظر بودم تا با آمدنت بكارت احساس و افكارم را از او پس بگيري...
ولي
فقط خاطره، مرور خاطره و باز تولد دوباره خاطره...
ای واییییییییی . . .
.gif)
.gif)
.gif)
برچسبها:
ای واییییییییی . . .
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
برچسبها:
تاريخ : شنبه 7 تير 1393برچسب: دلشکسته, | 19:49 | نویسنده : حسین ** |